نظرات کاربران
۱ نظر-
Jeon Bam Bam.FAN GIRL BADBAGHT.BLACKTAN LOVER • : درسته، اگه بخوای یونا تصمیم بگیره که یادشون **بمونه**، داستان میتونه اینجوری ادامه پیدا کنه: --- هانول به تهیونگ و شوگا نگاه کرد. «خب، وقتشه همهچی رو فراموش کنین.» میا هم سر تکون داد. «به نفع هممونه.» اما قبل از اینکه هیچکدوم از خونآشامها از قدرتشون استفاده کنن، یونا جلو اومد. «نه.» همه برگشتن سمتش. جینی پلک زد. «نه؟» یونا دست به سینه ایستاد. «اونا قبلاً همهچی رو دیدن. اگه حافظهشون رو دستکاری کنیم، ممکنه بعداً دردسر بشه.» هانول گفت: «پس میخوای بذاری رازمون رو بدونن؟» «آره.» چند ثانیه سکوت شد. میا با تعجب گفت: «تو معمولاً محتاطترین آدم جمعی.» یونا شونه بالا انداخت. «هنوزم هستم. ولی حس میکنم میتونیم بهشون اعتماد کنیم.» --- تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: «پس اون چیزی که دیدیم واقعی بود؟» جینی خندید. «متأسفانه آره.» شوگا آه کشید. «فکر کنم از امشب به بعد دیگه هیچچیز عادی به نظر نرسه.» --- هانول هنوز راضی نبود. «اگه حرف بزنن چی؟» یونا مستقیم به چشمهای هر دو پسر نگاه کرد. رهبر آلفاهای گرگینه بودن فقط به قدرت بدنی نبود. صدایش محکم و غیرقابل مخالفت شد. «این راز بین ما میمونه.» فضا برای لحظهای سنگین شد. تهیونگ و شوگا ناخودآگاه سر تکون دادن. نه به خاطر جادو یا هیپنوتیزم... فقط چون مطمئن بودن یونا کاملاً جدی است. --- شوگا گفت: «نگران نباش. ما قرار نیست به کسی چیزی بگیم.» تهیونگ هم لبخند زد. «راستش، اگه تعریف کنیم هم کسی باور نمیکنه.» جینی زد زیر خنده. «اینم حرفیه.» میا روی مبل افتاد. «خوبه، پس فعلاً کسی حافظهشو از دست نمیده.» هانول غرغر کرد: «حیف شد.» «هانول!» «باشه بابا، شوخی کردم!» و برای اولین بار اون شب، همه با خیال راحت خندیدن؛ هرچند هیچکدوم نمیدونستن این فقط شروع آشنایی عجیب بین چهار آلفای پنهان و هفت آیدول معروف کرهایه. ✨🐺🦇
